روایت رزمنده آملی از عملیات سخت و نفس‌گیر فاو و لحظه اسارت/ خبر شهادتم را به خانواده داده بودند

تاریخ انتشار : سه شنبه - ۲۹ / فروردین / ۱۳۹۶
Share/Save/Bookmark
تا به خود آمدم متوجه شدم آب من را به سمت فاو آورده و در کنار کشتی غرق شده کنار اروند انداخته؛ آسمان بالای سرم سیاه به نظر می‌رسید و انگار روی سرم خراب شده بود، فکر همه چیز را در جنگ می‌کردم جز اسارت!
روایت رزمنده آملی از عملیات سخت و نفس‌گیر فاو و لحظه اسارت/ خبر شهادتم را به خانواده داده بودند
 

به گزارش سفیر هراز، در تاریخ زندگی هر انسانی روزهایی وجود دارد که با هویت او گره خورده است. آنهایی که روز 29 فروردین سال 67 در تک فاو حضور داشتند آن روز را خوب به یاد دارند.

 

ساعت حوالی ۱۱ صبح بود که شهیدحجت نعیمی از محور فاو-بصره به سمت ما آمد و بدون مقدمه گفت: دواتگر بچه‌ها در محور فاو-بصره تو محاصره هستند اگر با همین اندک نیرویی که در اینجا هستید مقاومت کنید مشکلشان حل می‌شود و می‌توانند از محاصره خارج شوند وگرنه ...

 

حجت این را گفت و از کنارمان رفت و این آخرین دیدار ما با یکدیگر بود چراکه وی در تک جزیره مجنون برای همیشه آسمانی شد.

 

دقایقی بعد شهید جمشید نائیجیان فرمانده گروهان یک، که از ناحیه پا مجروح شده بود را دیدم خوش و بشی کردیم، وی نیز به اتفاق چند نفر از نیروهایش لحظاتی بعد از کنارمان رفت.

 

تانک‌های دشمن دیوانه‌وار به هر طرف شلیک می‌کردند، سمت سه راه فاو-البهار آتش دشمن سنگین‌تر از محور فاو-ام‌القصر و یا فاو-بصره بود؛ گویا دشمن می‌دانست اشغال این منطقه یعنی سقوط شهر فاو، به همین دلیل بیشتر آتش خود را بر این منطقه متمرکز کرد.

 

 با عقب نشینی آخرین بچه‌ها از آن مکان در واقع تنها خاکریز نیروهای خودی که به سمت محور ما امتداد داشت و تا آن موقع با مقاومت شدید رزمندگان اسلام؛ دشمن نتوانسته بود آن را اشغال کند در نهایت سقوط کرد و موجب شد با همان جماعت کمی که مانده بودیم عراقی‌ها را مشغول تا محاصره نیروهای خودی شکسته شود که این بار خودمان در محاصره قرار گرفتیم .

 

به همین دلیل سعی کردیم از طریق امام‌زاده سید زکی و نخلستان‌های اطرف آن  به سمت اروند حرکت کنیم، به هر طریقی بود توانستیم از عرض جاده فاو-البهار عبور کنیم.

 

هنوز لحظاتی از قرار گرفتن ما در زیر آن جاده نگذشته بود که تا آمدیم حرکت کنیم گلوله‌ای کنارمان منفجر شد دقیقا یادم نیست خمپاره ۶۰ بود یا آرپی جی اما انفجارش برای دقایفی ما را مشغول کرد.

 

 

در این لحظه دو تن از بچه های گنبد به شهادت رسیدند و مظفر نوروزی از بچه‌های آسیابسر بهشهر نیر مجروح شد. یادم نیست به کدامیک از بچه‌ها (محمودی یا علی جمعه حیدریان)  گفتم مظفر را به عقب ببریم چند قدمی از آن مکان دور شدیم که به یک باره گلوله دوشکا به گردن نوروزی اصابت کرد و شهید شد...

 

چاره ای نبود به راهمان ادامه دادیم، صدای شنی‌های تانک‌هایی که به سمت ما شلیک می‌کردند؛ به راحتی شنیده می‌شد حتی خدمه‌های روی این تانک‌ها نیز با چشم غیرمسلح قابل دیدن بود؛ نزدیکی نخل‌ها رسیدیم که حس کردم جفت پاهایم زخمی شده و ...

 

هر چه به بچه‌ها اصرار کردم که ولم کنند و خود را به عقب برسانند قبول نکردند و به بهانه اینکه بنده مسیر را بلد هستم من را پشت خود انداخته و به سمت اروند حرکت کردیم. ماموریت این کار نیز به علی جمعه که از نظر هیکل، قوی‌تر از بچه‌های دیگر بود، واگذار شد.

 

خلاصه به هر طریقی بود به همراه دوستان عزیرتر از جانم سیدمجتبی سجادی، ابراهیم تمرتاش، سیدعلی اصغر سجادی، براتعلی تمرتاش، عبدالله خسروی از بچه‌های گنبد، علی حیدریان معروف به علی جمعه، طهماسب محمودی از بهشهر و... توانستیم خودمان را به کنار رودخانه اروند برسانیم.

 

به دلیل نبود امکانات برای تخلیه رزمندگان به سمت شهر اروندکنار، جمعی از نیروهای لشکرهای هشت نجف اشرف، ۲۵ کربلا، ۴۱ ثارالله و ۲۸ روح الله، کنار اسکله‌ای که متعلق به لشکر ۱۴ امام حسین(ع) منتظر بودند و به دلیل آشنا نبودن با شنا نمی‌دانستند چه باید بکنند.

 

به خاطر دارم در آن لحظات به خودم می گفتم خدایا اینجا چه خبر است چرا یک قایق و یا لندی گراف برای انتقال کسانی که در اینجا گرفتار شدند، وجود ندارد؟

 

میان آن شلوغی متوجه صدایی شدم که گفت دواتگر چه باید بکنیم؟ دیدم یکی از بچه‌های گردان و همشهری ما عباسعلی محمودی است، گفتم محمودی جان چرا داخل آب نمی‌روی الان عراقی‌ها می‌رسند، جواب داد شنا بلد نیستم ...

 

مانده بودم چه بگویم آن هم در لحظات سخت و نفس گیری که برخی مواقع فکر آدم نیز جواب نمی‌دهد.

 

 آب اروند و یا همان رودخانه وحشی اروند بود و یک جماعتی که شنا بلد نبودند. بچه‌ها در کنار اسکله‌ای که با آن سوی رودخانه تنها ۵۰۰ - ۶۰۰ متر فاصله دارد جمع شدند و برای عبورحتی یک پل و قایق هم وجود نداشت.

 

گویی دنیا برای این بچه‌ها به پایان رسیده بود، در بد موقعیتی بودیم آن هم در لحظاتی که تانک‌های عراقی زوزه کنان به سمت ما می‌آمدند، اما شلیک آرپی جی بعضی رزمندگان برای لحظاتی مانع از ادامه حرکت آنها می‌شد.

 

نمی‌دانم چه شد که به بچه‌ها گفتم چرا نشستید بپرید به داخل آب الان عراقی‌ها به اینجا می‌رسند و همه را ...

 

پیراهنم را درآوردم و با توکل بر خدا، با همان پاهای مجروح دل به رودخانه وحشی اروند سپردم، در حالی که نتوانسته بودم پوتین‌هایم را به راحتی از پاهایم در بیاورم چند متری را با دست توانستم شنا کنم اما از آنجایی که خون زیادی از دست دادم دیگر رمقی برای شنا کردن نداشتم.

 

در این لحظه عراقی‌ها توانستند خودشان را به لب اروند برسانند و با استفاده از دوشکا‌های روی تانک‌ها و سلاح پلارمین که به صورت رگباری شلیک می‌کرد، داخل آب را به شدت زیر آتش گرفتند و برخی از عزیزان ما را به شهادت رسانند.

 

به یاد دارم برای این که دیده نشوم در چند مرحله سرم را زیر آب بردم و با همان بدن مجروح تقریبا تا نیمی از اروند را توانستم شنا کنم.

 

شدت حرکت آب در زیر رودخانه اروند آن قدر زیاد بود که هر لحظه احساس می‌کردم جفت پاهایم قصد کردند که از بدنم جدا شوند، هنگامی که دیگر رمقی در بدنم نمانده بود هر آن احتمال می‌دادم که غرق شوم.

 

 

فکر همه چیز را در جنگ می‌کردم جز اسارت!

چند باری آیه وجعلنا من بین ایدیهم و... را خواندم چون معجزه آن را در عملیات‌های مختلف دیده بودم؛ در حال خواندن شهادتین ناگهان 2 تن از بچه‌های اصفهان از لشکر امام حسین(ع) روی یک پل خیبری به صورت نیمه درازکش به سمتم آمدند و با همان لهجه شیرین اصفهانی گفتند داداش بیا بالا تا غرق نشدی.

 

دستم را تکیه دادم به بدنه پل تا نفسی تازه کنم و گفتم چرا روی پل دراز کشیدید عراقی‌ها شما را می‌بینند؛ هنوز صحبتم تمام نشده که تیر به پشت یکی از آن دو نفر اصابت کرد و آن بنده خدا در حال شهادت و جان دادن به داخل آب افتاد، دیگری فریاد می‌زد تو رو خدا داداشمو بگیر نزار بره زیر آب...

 

تا آمدم بگیرمش دیگر کار از کار گذشته بود بنده خدایی که روی پل بود خودشو انداخت داخل آب و دائما می‌گفت داداش جواب خانواده را چی بدهم...

 

پرسیدم کی بود؟ جواب داد برادر کوچکترم بود...

 

 در همین حین سر و کله علی جمعه پیدا شد که می گفت فلانی دست خودتو یواش روی گردنم بزار تا با هم برویم عقب.

 

گفتم گیر دادی به من، برو علی جان، تو رو خدا برو، ازش خواهش می‌کردم ولم کند اما دست برداد نبود که نبود تا اینکه متوجه شدم بار دیگر پای چبم تیر خورده از آن لحظه به بعد بود که دیگر متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد.

 

تا به خود آمدم متوجه شدم آب من را به سمت فاو آورده و در کنار کشتی غرق شده کنار اروند انداخته؛ آسمان بالای سرم سیاه به نظر می‌رسید و انگار روی سرم خراب شده بود، فکر همه چیز را در جنگ می‌کردم جز اسارت!

 

زمانی که علی جمعه عزیز توانست سالم خودش را به عقب برساند به خانواده‌ام گفت که من در آب اروند شهید شدم؛ خانواده هم برای من مراسم چهلم و سالگرد برگزار کرد.

 

 روح همه آن مردان بزرگ که امروز امنیت و عزت جمهوری اسلامی ایران به واسطه ریخته شدن خون آنها است، شاد باد.

 

احمد دواتگر

 


 

 

کد مطلب: MTYwMjcw
 

آخرین اخبار
 

 
کیمیا سامانه